با تمام شدن کنکور و آمدن رتبه ها و بالاخره دفترچه انتخاب رشته شاهد بودیم که گرایشهای رشته ریاضی در مقطع کارشناسی حذف شد.
در سال های گذشته ریاضی به ۳ گرایش ریاضیات کاربردی، محض و آموزش تقسیم می شد، اما هم اکنون اسمی از ریاضیات محض و کاربردی به چشم نمی خورد!!!
ریاضیات و کاربردها
نام جدیدی است که جایگزین ریاضیات کاربردی و محض شده.
ما آخرین نسل دانشجویان ریاضی کاربردی هستیم...!!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:55  توسط نسرین تربتی
|
نمره های مبانی ریاضی اعلام شد(در گروه)
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:11  توسط اردوان جلیلی
|
نمره های زبان در پرتال اعلام شد
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 20:4  توسط اردوان جلیلی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 20:16  توسط اردوان جلیلی
|
شاهکار گوگل حتما تا به حال با مشکل تایپ فارسی مواجه بودید. گوگل یه ابتکاری زده برای اینکه شما با خیال راحت پینگلیش تایپ کنید و متن فارسی رو همون لحظه تحویل بگیرید. برای اینکار روی این لینک کلیک کنید |
http://www.google. com/transliterat e/persian
حالا متن دلخواهتون رو به پینگلیش تایپ کنین، میبینید كه هر کلمه به صورت معجزه وار بلافاصله به فارسی تبدیل میشه. البته گاهی وقتا ممکنه کلمه رو اشتباه حدس بزنه، شما میتونین روی اون کلمه یه کلیک ساده بکنین و از تو یه لیست لغت كه پیشنهاد میده انتخاب کنین، یا اگه اون کلمه تو لیستش نبود، خودتون کلمه مورد نظر رو با کیبوردی كه برای ادیت کردن روی صفحه میاد وارد کنین. شما هم این یکی شاهکار گوگل رو امتحان کنین. حتما مشتری میشین
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:36  توسط اردوان جلیلی
|

خداوند بهار را آفرید و گفت:
"این خدایی ترین ترانه های من است..."

بهار یک اراده است
اراده درخت
که هر وقت جوانه کند،آن روز بهار است
بی خیال تقویم...

+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 17:0  توسط نسرین تربتی
|

درمورد بنياد جشن نوروز مطالب بيشماري بيان شده كه در اينجا نمونههايي از آنها را ذكر مينماييم:
۱. در روايات زرتشتي و بيشتر نويسندگان ايراني و عرب و شاعران ازجمله فردوسي، بنياد آن را به جمشيد پادشاه پيشدادي نسبت ميدهند و ميگويند: جمشيد شاه تختي بساخت كه ديوان آنرا بدوش گرفته به هوا بردند و به يك روزه از كوه دماوند به بابل فرود آوردند، مردم با مشاهده اين عمل در شگفت شدند و آن روز خاص را نوروز خواندند.
فردوسي ميگويد:
چـو خــورشيــد تـابـان ميــان هــوا
نشستــه برو شــــاه فـــرمـــــانـــروا
جهـــان انجمن شــد بر آن تخت او
شــگفتي فــرو مــانــده از بخت او
بــه جمشيــد بر گــوهـر افشـانـدنـد
مرآن روز راروز نوروز خــوانــدنــد
ســر ســال نـو هـرمـز فــــروديـــن
بر آســـوده از رنـــج روي زميـــن
بـــزرگان به شـــادي بيـــاراستنـــد
مـي و جـام و رامشگـران خواستنـد
چنيــن جــشن فــرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار
۲. حكيم عمر خيام در نوروزنامه راجع به جشن نوروز ميگويد:
از آن بوده است كه آفتاب در هر ۳۶۵شبانهروز و ربعي به اول دقيقه حمل بازآيد و چون جمشيد از آن آگاهي يافت آن را نوروز نام نهاده پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان به او اقتدا كردند و آن روز را جشن گرفتند و به جهانيان خبر دادند تا همگان آن را بدانند وآن تاريخ را نگاهدارند و بر پادشاهان واجب است كه آيين و جشن و رسم ملوك را بهجاي آرند. از بهر مباركي و خرميكردن در اول سال هركسي در نوروز جشن كند تا نوروز ديگر عمر در شادي گذراندند.
۳. اين فصل «فروردگان» است كه جشنآوري اجداد و نياكان بود و چنان ميپنداشتند كه در پنج شب متوالي، ارواح طيبه مردگان، براي ديدار وضع زندگي و احوال باز ماندگان به زمين فرود آمده و در خانه و آشيانه خويش مشغول تماشا و سركشي ميشوند، اگر خانه تميز و پاك بود، ارواح مسرور بر ميگردند، اما در غير اين صورت، آنان غمگين و ناراحت برميگردند.
۴. روايتي ديگر ميگويد كه نيشكر را جمشيد، در اين روز پيدا كرد و مردم از كشف و خاصيت آن متحير شدند. سپس جمشيد دستور داد تا از شهد آن شكر ساختند و به مردم هديه دادند. آن روز را «نوروز» ناميدند.
۵. ميگويند: اهريمن، بلاي خشكسالي و قحطي را بر كره زمين فرو نشانيد، اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت وعاقبت اورا شكست داد. آنگاه خشكسالي و قحطي را از ريشه خشكانيد و به زمين باز گشت. با بازگشت وي، درختان و هرنهال و چوب خشكي سبز شد. بسا مردم اين روز را «نوروز» خواندند و هر كس به يمن و مباركي، در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزي نشانيدن درايام نوروز از آن زمان تا به امروز باقي مانده است.
۶. بيروني در آثار الباقيه مينويسد: «از آداب جشن نوروز اين بود كه در صحن هرخانه به هفت ستون، هفت رقم از غلات ميكاشتند و هريك از آنها كه بهتر ميروييد، دليل ترقي و خوبي آن نوع غله ميدانستند».
در المحاسن و الاضداد نوشته شده: «بيست و پنج روز قبل از نوروز در صحن كاخ سلطنتي، دوازده ستون از خشت خام برپا ميشد كه بر هريك از آنها يكي از حبوبات را ميكاشتند و آنها را نميچيدند مگر با نغمهسرايي و خواندن آواز. در ششمين روز نوروز اين حبوب را ميكندند و در مجلس پراكنده مينمودند وتا شانزدهم فروردين كه مهر روز نام دارد آن را جمع نميكردند.
تقسيم روزهاي ماه فروردين:
در عهد باستان مراسم جشن نوروز به مدت ۲۱روز برگزار ميگرديد كه در هر روز برنامهيي خاص انجام ميگرفت.
۱. از اول تا روز سوم براي ديد و بازديد خويشاوندان و بزرگان.
۲. از روز سوم الي روز ششم فروردين، ديد و بازديد همگاني و برگزاري جشن رپيثون.
۳. از روز ششم الي روز نهم، براي اجراي جشن خوردادگان.
۴. از روز نهم الي سيزدهم، بار عام شاهي براي پذيرفتن عموم طبقات هر يك بهنوبه خود بود.
۵. ازروز سيزدهم الي روز نوزدهم، براي تفريحگاههاي خارج از شهر.
۶. ازروز نوزدهم الي بيست و يكم، براي اجراي مراسم جشن فروردگان.
۷. روز بيست و يكم پايان جشن و مخصوص تفريح و گردش در خارج از شهر است.
در يك تقسيمبندي ديگر، فروردين به شش قسمت تقسيم ميگرديد:
۱. پنج روز اول به پادشاه و اشراف مربوط بود و آنها جشن ويژه داشتند.
۲. پنج روز دوم براي بخشش اموال ودريافت هداياي نوروزي از طرف پادشاه.
۳. پنج روز سوم متعلق به خدمتگزاران بود.
۴. چهارمين پنج روز به خواص تعلق داشت.
۵. پنج روز پنجم به لشكريان.
۶. ششمين قسمت پنج روزه به رعايا اختصاص داشت.
اين تقسيمبندي به قول حاحظ در المحاسن الاضد زمان جمشيد و به قول بيروني در آثارالباقيه بعد از جمشيد و بنا به نظر ذبيحالله صفا در زمان ساسانيان معمول بوده است.
نقسيمبندي ديگر هم وجود داشته است كه به نوروز خاصه و نوروز عامه تقسيم ميشده. پنج روز اول را نوروز عامه و بقيه روزهاي نوروز را نوروز خاصه ميگفتند.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 12:22  توسط نسرین تربتی
|
سلام.لطفا کسانی که وبلاگ خود را برای مبانی ریاضیات ساخته اند آدرس وبلاگ و موضوع تحقیق خود را در قسمت نطرات این پست بنویسند تا در این وبلاگ لینک شویم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 11:23  توسط اردوان جلیلی
|
تفاوت مايكروسافت و جنرال موتورز
بيل گيتس: اگرفنّاوری
جنرال موتـــورز با سرعتی همســــان فنّاوری كامپيوتر پيشرفت كرده بود،
امروز اتومبيلهايی سوار میشديم كه:
سرعتشان 22000
مايل بر ساعت بود!
مصرف بنزين آنها
4 ليتر درهر 1000 مايل بود!!
بهای آنها 25
دلار بود!!!
پاسخ جنرال
موتورز
ودرآنصورت:
1- بدون هيچ
دليلی ماشين شما در روز دوبار تصادف میكرد!
2- هردفعه كه
خطهای وســط خيابان را ازنو نقاشی میكردند شما بايد يك ماشين جديد
میخريديد!
3- گاه وبيگاه
ماشين شما درخيابانها از حركت باز میايستــــاد وشما چارهای جز استارت (Restart) مجدد نداشتيد!
4- هربار كه
جنــــرال موتورز مدل جديدی را به بازار عرضه میكرد خريداران ماشين بايد
راننــــدگی را از اول ياد میگرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهای
ماشين مانند مدل قبلی نبود!
5- برای
خاموشكردن ماشين بايد دكمه استارت را میزدند!
6- جنرال
موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشههای راههايی میكرد كه
ممكــــن بود اصلاً به درد راننـــدگان نخورد.
7- كيسه
هــــــوا قبل از بازشدن در هنگام تصادف از شما میپرسيد: Are You Sure?!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 21:12  توسط امیر نورالدینی
|
دو
دانه در بياباني از دستان عاشقي افتادند و شروع به
روئيدن کردند.
بعد از
اينکه دوران نهالي را پشت سر نهادند عاشق هم شدند،
و
کبوتري پيغام رسان عشق دو درخت جوان شد.
روزی
شکارچي زير درخت اول کبوتر را با تير زد و برد.
سه روز
بعد دو درخت جوان خشکيدند...!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 15:8  توسط نسرین تربتی
|
یک نفر دنبال خدا می گشت، شنیده بود که خدا آن بالاست و
عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.
پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،
چادر شب آسمان را می تکاند، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: "خدا حتما یک جایی همین جا هاست."
و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد.
او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی.
نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها.
از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.
زمین پهناور بود و عمیق.
پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد.
اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و دشت ها هم.
پس گشت وگشت و گشت.
پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را.
زیر تک تک همه ی ریگها را.
لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را.
اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.
شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است.
هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.
سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست.
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی"
و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید.
نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود.
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست.
سال ها بعد، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛
هم در آسمان هم در زمین.
هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه
هم لای ستاره ها و هم روی ماه.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 20:8  توسط امیر نورالدینی
|
salam bacheha
baraie kelase fizik , tadris yar , gharar shod ye google group besazim ke baraie ferestadane tamrin ha moshkeli Psh naiad .
in address e groupe khaheshan harchi sari tar ozv shin , chon Dge tamrina be group e ersal mishe .
pas lotf konid sari tar ozv shid
mamnooon
http://groups.google.com/group/physics_aut_2
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 20:54  توسط ساناز گلبابایی
|
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفهای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه؟ 
سؤالها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب دادهاید یا خیر...!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:57  توسط نسرین تربتی
|
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .
به
محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته
بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک
کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند .
ناگهان جوان دوباره
با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت
میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند
قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست
و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 22:56  توسط امیر نورالدینی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 1:1  توسط اردوان جلیلی
|